واگویه
سلام سلام به تنها کسی که دلم همیشه بهانه اش را می گیرد امشب باز کاغذپاره های سپید را خط خطی خواهم کرد واحساساتم را لابه لای اوراق آن خواهم گذاشت به امانت...خوبی غریبه....میدانم که هنوز دست نوشته هایم را می خوانی.... رد اشکهایت را می بینم.....
دل تنگ آن زمانم که گوشه ای پیدا کنم کاسه ی خونم را در دستانم بگیرم ... لب های خشک شده ام را مرطوب کنم... دلقک وجودم را بخندانم ... وبگردم به دنبال آینه ای که بتوانم در آن یک بار دیگر خودم را ببینم ... لبخند بزنم.... و یادم بیاید که من هستم ... آمده ام که از یاد ببرم آنچه بوده ام را ... هرآدمی دو قلب دارد . قلبی که از بودن آن باخبر است وقلبی که از حضورش بی خبر. قلبی که که از آن باخبر است همان است که درسینه می تپد ، می شکند ، می گیرد ، می سوزد. گاهی سنگ مس شود وسخت وسیاه وگاهی هم از دست می رود با این دل می شود دلبردگی وبیدلی را تجربه کرد . با این دل است که عاشق می شویم وبا این دل است که دعا می کنیم وگاهی با همین دل است که نفرین می کنیم وکینه می ورزیم وبد دل می شویم. اما قلب دیگری هم هست که درسینه جا نمی شود وبه جای آن که بتپد، می وزد ومی بارد ومی گردد ومی تابد. نه می شکند ونه می سوزد ونه می گیرد . سیاه وسنگ نمی شود ازدست هم نمی رود. زلال است وجاری . مثل رود ونسیم وآن قدر سبک که هیچ وقت ، هیچ جا نمی ماند. بالا می رود وبالا می رود وبین زمین وملکوت می رقصد وآدم همیشه از این قلبش عقب می ماند . این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی وبیزاری او عشق می ورزد ووقتی تو می رنجی او می بخشد.......... کار خودش را می کند نه به احساست کاری دارد ونه به تعلقت . نه به آن چه می گویی ونه به آن چه می خواهی . وآدم ها به خاطر همین دوست داشتی اند . به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند................ کارگر ساختمان گفت: باران میبارد، امروز گِل آلود خواهد بود غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست جز تو ای روح روان هیچ مدد کاری نیست کاش غارهای زیرزمینی عمق آرمششان را به وام می دادند هنگامی که درهرشعلهء گلبرگهای شقایق مشتعل شکوه سرخ تو را می بینم وبی تابی دلم را که معبد بزرگ مهر توست . نازنین! تا چند این آوارگی با کوزه های تشنگی ؟! زخاک کوی تو پرواز مشکل است مرا می دانی که شکوه نیست عزیز ترینم عاشق وشکوهء معشوق خدا نپسندد! ولی چون درد توأم گیرد ، دامان غمت گیرم مأوایی جز تو ندارم شاید هم درد همیشگی همان بی دردی است که امان بریده است وآنهم که تنها علاجش آتش است مرا به گوشهء چشم عنایتی دریاب جامانده ام از کاروان درد افتاده ام از پا بگذار چشمت آفتابی تر بتابد که من می ترسم از این روزهای سرد این جاده های خیس پایانی ندارد ، دستم به دامانت کمی برگرد با نیم نگاه توفصل خیس استجابت درانتهای این جاده های خیس منتظر است واین کوچه های بی هیاهو وسوت وکور وتاریک با نگاه مهتابی ات روشن خواهد شد واژه هایم بی شکیب وسر به زانوی غم توست به رهایی تو باید لبخند بزنی......... هرچند که از آینه بی رنگ تر است از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشکن دل بینوای ما را ای عشق ! این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است نیستی وپاییز از چشمهای سرخ می بارد ودردی کبود که درجانم می شکند تمام درختان را گریسته درسوگ رفتنت نامت به گونهء ماه زبانزد خاص وعام است دری کوبیده می شود وپشت در دنیا به آخر می رسد وزخمی کهنه می شود وحرفی که می ماند وغمی مبهم وشستشویی شور و دردی بزرگ که به دلم نشسته است جای خالیت را باران فقط پر می کند وامروز انگار لبریز نقطهء پایانم ........................ یه صدایی میاد صدای نفسهامه امروز شاید برا اولین بود که نفسامو میشمردم هر یکی که می گذشت احساس می کردم دارم بهش نزدیک تر میشم منتظرم منتظر تولد دوبارهء خودم یا همون نفس آخرم.... کو تلنگر غرش رعد که من همراه بارون روان بشم همراه آب پاک همراه خاک سبز وهمراه آتش متحول............ به چشمای من آسمون آبیه وهمهء چشما مهربونن وکوچه هایی که ازشون می گذرم مثل دیروز غریبه نیستند ولحظه هام پرا زیه سکوت آشناست........... حالم خوبه آره حالم خوبه یکی منو که رو تاب نشستم هل بده بی تاب کندن از زمین ورسیدن به آسمونم پراز وسوسهء پرواز ............. یکی هلم بده درسته که وقت انتظار صبورم اما وقت حرکت اهل خطرکردنم ................ درسته که هوا سرد شده ولی هنوز بهاره همیشه از اومدن بهار خوشحال میشم انگار اونو مثل یه بسته هدیه جلوی پنجره گذاشته باشند بیشتر بهار را با باز نگاه داشتن پنجره درک می کنم و هر روز اندکی بیشتر باز می مونه ولی دلم واسه پنجره می سوزه نگاش خسته از بیداریه عین من غمگین وخواب آلود وذهنش رو انتظاری خاموش فرا گرفته لحظه هاش بارونی و از زخم زبون گیجه و............... شایدم این دل پنجره نیست که دائم گرفته ومن واسش دلسوزی می کنم اره همینه امروز بیشتر از پنجره دل خودم گرفته نور کبود غروب که از پنجره اومده حالمو پریشون تر کرده انگار خودمو از پشت پنجره تماشا کنم حس می کنم اویی دیگر را به تماشا نشسته ام ! جمله هامو که به سرعت از خاطرم می گذرن رو تو ذهنم چند بار مرور می کنم تا از حفظ بشم ومثل کسی که باید جواب سوال امتحانی رو بنویسه از ترس اینکه یادم برن می دوم طرف میز با یه ورق کاغذ ویه مداد زیر پنجره می شینم حس می کنم رنگ از چهره ام پریده ولی با این حال سراپام گر گرفتم مثل همون موقع هایی که تبم شدید می شه با عجله می نویسم درشت وکج و کوله و نوشتنم سخته عین مشق و تکلیفای شبای دبستان نمی دونم چرا یه مدته نوشتن اینقدر واسم سخت شده افکارم رو کاغذ شکل نمی گیره عین یه مشت پرنده که تو یه تور به دام افتاده باشن تقلا می کنن سرم وز وز می کنه احساس ضعف می کنم شایدم فقط چون تونوشته هام دارم فقط احساساتمو می گم اینقدر سخته چون تو نوشتن یه مقاله یا یه تحقیق تا حالا این حالی نشدم با اینهمه مشقت ورنجی که می برم نوشته هام..................... نه ! می دونم نمی شه نمی تونم احساساتو با کلمات بیان کنم بعضی وقتا از همهء افکار وحرکاتم شعر می باره ونوشته هام درعوض چیزیه بس مضحک وبی معنی که به محض خوندنشون دلم می خواد همه رو پاره کنم........... اما حالا که بهاره من اغلب پاییز که می شه تحت تاثیر این فصل دیگه شیطنت رو دوست ندارم دوست دارم تنها تو اتاقم تو تاریکی بمونم وپرواز پرستوها رو تماشا کنم که از جلوی پنجره رد می شن وجیغ می کشن لاغر می شم، رنگ وروم می پره وبزرگترا با دیدن این حالتم می گن به خاطر هواست ..... با اینهمه فکر به شک می افتم که چه افکاری رو می شه به زبون آورد وکدوما رو باید پنهان کرد وتو این شک وتردید که می مونم سکوت اختیار می کنم وهمه این سکوتو حمل بر مطیع بودن وآروم بودن من می زارن خودمو مطیع نشون میدم که دست از سرم بردارن ومنو با این افکار واین بازی اسرار امیز تنها بذارن که به پنجره پناه ببرم وبه طرحهای کج وکوله ابرا خیره بشم غروب که می شه تازه افکار من تو سرم طلوع می کنه حالم عوض می شه انبوهی از کلمه تو سرم انباشته می شه ، کلماتی جدید که معنای دقیق اونا رو نمی دونم ولی از صداشون خوشم می یاد واسم مثل موسیقی دلپذیرن ....................... ولی الان که بهاره فصل شور وشعف اغلب این شور وشعف درمن چنان غلیان می کنه که قادر نیستم جلوی خودمو بگیرم ومثل یه سنجاب جیغ جیغ می کنم بعد وحشت زده با دست جلوی دهنمو می گیرم ومی ترسم که کسی شنیده باشه ومنو به خاطر اینهمه شوق وذوق توبیخ کنه حس می کنم باید این شکلو کنارگذاشت وبه صورت یه حجم دراومد که شکل نامعلومی داره اصلا باید تبدیل به نورشد واز این حس خوشحال وسرمست به حیاط می دوم وقتی حرف زدن درختا ، پروانه ها ، کبوترا رو می بینم هق هق کنان لبخند می زنم عین مواقعی که کسی رو می بینی که خیال می کردی مرده! شاید واسه همینه که من تو جنگل احساس سعادت می کنم حالم خوب می شه انگار قلب ومغزوخونم از خوابی طولانی بیدار می شن شاید دلیل این نوشته هام همینه که چند روزه اونجا بودم اما........... این الهام وقتی به اتاق برمی گردی فروکش می کنه مثل پرده ای که آن را باد برده باشد ومن برای همین دلم نمی خواهد بین این چهاردیواری سفید رنگ محبوس بشم من همونجا ، اون بیرون هنگام تماس با یه گل صحرایی نا آشنا ، هنگام دست زدن به برگها آکنده از شور وشعف می شم این الهام جدید اینجا فقط چند لحظه برمن ظاهر می شه مثل روحی که احضارش کرده باشن وچند لحظه بعد دود بشه واز بین بره ومن بار دیگه می شم همون آدم قبلی همون ................. کاش هر لحظه می شد رفت وسبزه ها رو تماشاکرد مثل همون روز که که درخت بادام سفید پراز شکوفه رودیدم وحس کردم که اون گلا وشکوفه ها تو سینهء من شکوفه کردن کاش می شد فصل بهارو مثل یه میوهء خوشمزه گاز زد وخورد کاش ................. در هر حال امروز عین روزای پاییز دلم بد جوری گرفته انگار منتظرم اون کلمه دوستانه ای رو که منتظرشم از پنجره بیفته داخل با گوش وبا نگاه به پنجره خیره موندم وراستشو بخواین اصلی ترین سوالی که تو ذهنمه اینه درباره عشق چه می دونین؟ چی می گین؟ عشق چیه؟ معشوق کیه یا اصلا کی باید باشه ، چطوری باید باشه؟ من منتظر اون جوابم که سعادتمو به همراه داره وهمه اینایی که اینجا این سوال منو می شنون در برابر این سوال که چندان اهمیتی ندارد! چه دارند که بگویند؟! مگر این همه چیزهای که پیش بینی کرده اند وبه من می گویند برای سعادت من کافی نیست ؟! شما چی می گین؟! هرروز اسیر تحیری تازه یا به قولی هردم از این باغ بری می رسد ومن همان که آسمان روی سرش سنگینی می کند ودستهایش پر از زمستان است و اگر بگذارند منتظر بهار پاهایم صخره شده اند ، عجله از کفشهایم گریخته است ! چرا هرکس که می رسد شوق را می کشد ، خفه می کند کسی با من حرف نمی زند ....... چلچله ای درمحدوده ء صدای من پر نمی گیرد شاید روی تپهء صبح جایی برای من نیست وبیهوده درحسرت آن عطر گم شده شبها بی خوابم وروزها بی تاب به دیوارها دل بسته ام، اگر چه بی احساس اما مطمئن حداقل می دانی که خیال رفتن ندارند، سرد وسخت اما مطمئن زمستان در دهلیز دلها رخنه کرده است پس کو صدای پای بهار ، من که شنیدم که آمده .....!؟ چرا با آینه صمیمی نیستیم....... کوآن پنجرهء رو به نسیم به راستی آیا اینهمه عشق برای یک سفر سرخ کم است ....... او صبر خواهد از من چیزی که من ندارم من وصل خواهم از او قصدی که اوندارد داشتم معجزهء باران را باور می کردم فکر می کردم اینهمه سخاوت ابر سبزه ای خواهد رویاند، اما نه ، انگار این آب شوراست و درشوره زار ، امید سبزه داشتن دیوانگی است . باورکنید به ستوه آمدم از این شب تنگ چرا دلم جز سوختنی مدام سهمی نمی برد چرا دیگر از وزن بودن رها شده ام............. پشت کدامین طلسم شوم این همه امید می میرد؟ چطور اینهمه جان قشنگ را عایق کرده اند ؟ چطور قاصدک می تونه بی خیال خبرایی بشه که باید برسونه ؟..........! مگه ممکنه .....................؟! آن شب در میان پایکوبی قطرات باران تنها بودم و به نقطه ای که قطره ها عادت کرده بودند از هم سبقت بگیرند خیره شده بودم. صدایم در سرگردانی چشمانم گمشده بود. ناگهان رهگذری نور مهتاب را به خود جلب کرد! رهگذر گویی می دانست چگونه تنهایی اش را بفروشد. او سکوت بود ومن با تمام وجودم فریاد. رهگذر هر شب از انجا می گذشت و چشمان بهت زده ی من قدم هایش را می شمرد تا صدایم به سکوتش نزدیک شود. ولی منی که صدا بودم چرا دیوانه وار به دنبال سکوت می گشتم. تنها می توانستم خود را خاموش کنم تا با او یکی شوم. همیشه می پنداشتم که رهگذر به دنبال رود خانه آست. ولی نمی دانستم که رهگذر تنها یک رهگذر است. سکوتم را بشنو که کلمات به درد صحبت من با تو نمی خوره........ صدای باد وخش خش برگهایی که نسیم تکان می ده روبروی پنجرهء اتاقم روحمو آشفته می کنه........... دلم را می برد درحالتی از تنهایی حسی گنگ مرا می رباید دلم چیزی طلب می کند چیزی مثل یک دوست مثل یک همراه مثل یک ................... انگار کسی گوش می داد باهاش حرف زدم بدون اینکه ببینمش خدایا! دلم مثل یه کبوتر پرپرمی زنه............ روحم بی تابه........... اما تو چقدر زیبایی همه جا نوره که می باره قلبم از عشق به همه موجودات پرشده ......... انگار هیچ سایه ای مانع دیدار وادراکم نیست این احساس دلتنگی.................... این غربت آشنا ............. لطفا کسی منو نجات نده .......... بذارید غرق بشم بذارید این آبی بی نهایت دریای عشق منو با خودش ببره......... کسی منو فریاد می زنه............ هنوز دستم وقت نوشتن می لرزه تنم بی تاب وخیسه................ کسی کمکم نکنه نه ، کمک نه! با تو که خسته ای................. با تو ای ادامهء نفس من ................... با تو قسمت کنم. شاید همین روزهاست که باید دل ببازی که باید این معبد را از این "من" تهی کنی وقت دل باختن است لحظه های بیداری درانتظار خواهش تواند ............................ یک تکه از گفتار گمشده ماندانا در مجلس شاه کشی... کارگردان: هادی شیبانی با بازی خودم از ۹ ابان الی ۲۱ ابان مجتمع امام رضا پارک ملت ساعت ۱۹ امروز گم شدم هرچه کنار پنجره منتظر می مونم ، شعری به اتاقم قدم نمی زاره......... نمی دونم بهشت کی واز کجا شروع شده ولی حتم دارم که تو آخرین ایستگاه بهشت دنیای منی...... وروزی که نگام به تو بیفته شبیه کودکی های ماه میشم بازم مثل همهء عمرم دلواپس لحظه ها ؛ ستاره ها را از پنجره می شمارم به آن امید که نفسهای گرم ومهربونت تلخی ثانیه های قهر آلود رو بشکنه واین مهمونای مضحک اشکو که تو جادهء دیونگی وشیدایی من موندن برونه............. همونجا که گلخونهء آرزوهام کنار قداست اشکهای به امید وصالم هنوز واسه اومدنت شاداب موندن......... هرچند قلم برای اقامت تو خیلی کوچک است ولی تو پیوسته مهمان من باش........................!!!! سلام سلام به تنها کسی که دلم همیشه بهانه اش را می گیرد امشب باز کاغذپاره های سپید را خط خطی خواهم کرد واحساساتم را لابه لای اوراق آن خواهم گذاشت به امانت... قدم در شالیزار دل می نهم دنبال خوشه ای سبز که دانه هایش را برکاغذ بکارم وهدیه کنم... دارم به پای عشق تو پیر می شوم..... وقتی که عشق جور دلم را نمی کشد از جان خود " به جان تو" سیر می شوم صبرکن..... از انتظار روزهایم نمی پرسی......؟! نمی پرسی چقدر دلتنگ بوده ام....؟! پلک هایت را بسته ای وبا چشمهای بسته می روی....؟! دستهایم هنوز گره به دست هیچ کسی نیست نه به آسمان پیوند می خورد ونه به زمین .... تکانم بده تلنگری کافی است تا سکوت چند ساله ام بشکند وبریزد روی دلواپسی هایی که امانم را بریده اند دلم شور می زند ببین اینجا پر از چاله های دلتنگیست وفرسایشی عجیب مرا ذوب می کند.........! من بی قرار نوازش بارانم وبی تاب دست پرمهر آفتاب من راز دار نگاه تر مهتابم درکدامین سکوت فریاد بزنم؟ ودرکدامین فریاد سکوت کنم؟ بر تازیانهء بی رحم باد نوشتم : من عاشق عبورم اما مترسکم!............... خیلی وقت بود دل نوشته ای نذاشته بودم........ وهیچ چیز روشنم نمی کند "روشنم نمی کند آتش نشسته روی شاخه های داغ جیر جیر بی امان جیرجیرکان باغ کورسوی دورآن ستارهء غریب پشت ابرها دست نرم ونازک نسیم ! از چه خاموشی ؟ ! شعله های یادها دراجاق سینه خاک گشته است وسرد ازخودم کسی مرا ربوده است وحس خالی از حضور او می برد مرا تا فضای سرد وسوزهای کودکی : آن رها شدن ، گم شدن میان ازدحام روزها .... گریه هم امان بریده است ........ روشنم نمی کند ... ابر آمده نشسته روبروی من ـ توی آینه دست می کشد، روی چشمهای من چه بارشی .....!" که روی ساحل ماسه ای دریا هی دستت را بگیرد و بکشاند و بدواندت تا موهایت آشفته شوند به باد… بعد همانطور که دارید می دوید تو به زمزمه آواز بخوانی: آشفته ام آنچنان که گیسو در باد،در حیرتم از خودم که عمری بر باد… خسته شوید، بشینید و او خودش دستش را بکند لای موهایت و آشفته شان کند… بعد یکهو بگوید:زلف دریایی!…تو بپرسی:یعنی چی؟… و او بگوید:یعنی موج و شکن گیسوهات خرابم می کند زلف دریایی! بعضی وقت ها یه
حرف کوچولو اونقدر دل ادم رو می شکنه...... که هزار هزار کتاب و دفتر نمی تونه
با اون ظرافت این کار رو بکنه..... نمی دونم مشکل از اون دل یا از اون حرف......
بعضی وقت ها یه حرف ساده از یکی که بیش از این حرف ها بهش اعتماد کردی می تونه دلت رو حسابی بشکونه............
و بعضی وقت ها اصلا پشیمون می شی چرا باز مثل دفعه های قبل به یکی
اعتماد کردی و یه روز بهش زنگ زدی و بعدش یه حرف کوچولو....... حسابی دلت رو شکوند.............
اینا همش به ادم درس می ده....
این رسم شگفتی ست در انسان؛ که هر چه را نزدیک دارد، قدر نمی گذارد و تو، چندان از عشقِ ام آگاه بودی، که نیاز نداشتی دوست ام بداری.
باید تو را می سوختم؛ ای عشق سوزنده ی رسواگر!
باید تو را می فروختم؛ ای قلبِ تپنده ی در به در!
◙ کدام غرور؟ کدام غرور؟
اگر می خواستم عشق را به ترفندهای غرورینِ دروغین بیآلای ام، اینک تو در کناره ی من، ایستاده ـ تمام قد ـ به کوچک ترین تبسمی از من، خرسند بودی.
اگر می خواستم که قلب ام را بفروشم؛ سکه های قلبِ بسیاری در بازارِ مکاره ی داد و ستدِ عواطف بود، که هر گردن آویزِ بدلی را، به طلایی ناب، مبدل می ساخت.
افسوس!... باید تو را فریفت.
افسوس!... باید تو را به دروغ ترین شکل ممکن، دشمن بود، تا دوستی ات را به تماشا نشست.
و من... چه معصومانه ساده گی ی احساس ام را به پای آینه های شکسته ریخته ام!
و من... چه ناجوانمردانه به کشتنِ خویش، دشنه برداشتم؛ آن سان که هیچ کس به کشتنِ دشمنِ خویش، این گونه دژخیم نشد.
◙
می دانی؟
گناه کارترین بزه کارانِ زندانی، صادق ترین مُجرمانِ تاریخ اند.
آن گاه که به اتهام صداقت، صراحتِ احساس خویش را متهم می شوی، هیچ چیز تکان دهنده تر از آن نیست که سلام ات را بی پاسخ بگذارد؛ و نگاه ات را به عبوری بگذرد؛ و غرورت را به نیش خندی، بگدازد.
می دانی؟
گناه کارترین بزه کارانِ عاشق و زندانی، صریح ترین نامه های عاشقانه را با خطوط نگاه شان نوشته اند؛ و چه بدبخت اند آن دل داده های ساده، که نمی توانند سخن های قلب شان را، انکار کنند.
می دانی؟
باید با تو به ستیز برخاست، تا تو را دست یافت. باید تو را شکست؛ تا پای بست ات نمود. باید تو را کشت، تا در تو زنده گی گرفت و باید به آشکاره ترین شکلی که می شود، دروغ گفت؛ تا صداقتِ احساس ات را، چشید.
◙
آخر چرا؟
آخر چرا باید این گونه آوای قلب خویش را در گلو فرو خورد، تا صدای خواهش ماندن ات را به بلندترین و رساترین آوا، شنید؟
آخر چرا؟
◙
چیست در بطنِ نامبارک این عشق، که همه ی تفسیرهای اش، بر بنیان تصویرهای باژگونه است؟
چیست در بطن ناخجسته ی این قلب، که باید برای دوست داشتن ات، به تو دشنام های سخت و کشنده داد؟
چیست در این زجر مزمنِ مضموم،که به نام مهر، پاره های روان یک دیگر را زیر دندان جدال های بی حاصل، می جَو ایم و آن گاه؛ نشخوارِ همه ی علاقه های دروغین مان را، به چهره ی زنده گی، تف می کنیم؟
◙
ای احساس معکوسِ لبخند!
ای حس واژگونِ خوش بختی!
ای درکِ آینه وارِ سعادت!
در من صداقتِ ابلهانه ای ست که هرگز نمی گذارد تو را، به ترفندهای مرسوم عامیانه، فریب دهم.
و این خنجرِ صریح؛ هیچ گاه از پشتِ حقیقتِ عشق، بیرون نخواهد رفت.
◙
برای دوست داشتن، نیازی به دو قلب نیست. تنها زبانی فریبنده، بسنده است، که تو را همواره در برهوتِ نیازمندی های کوچک ات، سرگردان کند.
برای دوست داشتن، نیازی به دو قلب نیست. عاشق ترین چشم ها را می توان با سترگ ترین دشنام ها، شیفته ی خود کرد.
و من... افسوس... هنوز از نسل دل داده های معصوم صادق ام. این کارها در غالب ۳ گروه نمایشی (موج/واو/طاها)به سر انجام رسیده است مقصد فانتزی (گروه موج) وکیل (گروه موج) پیتزا (گروه طاها) حنجره(گروه طاها) درباره عشق ونکبت(گروه واو) از اونجایی که تعداد عکسا زیاده بقیه عکسا توی پست بعدی میزارم بعد
از ظهرهای خنک؛ آوار غروب غریبی ست که نسیم، تنها بر روی شانه ی من تل
انبار می شود. جالب است! نه؟... همیشه غروب، غم انگیزترین ترانه ی بدرود
است که در پایان هر درود، چاره ای جز تن دادن به آن نداشته ایم. بعد
از ظهرهای خنک؛ آوارِ همه ی خاطراتی ست که تمام روزهای گذشته ات را سرشار
از خوش باشی می کرد، ولی هر بار با هر غروب، رازی نهفته ست که حتی
زیباترین خاطرات، تلخ ترین زخمه ها را بر روح ات، می نشانند. ◙ عجیب نیست؟ ما امتدادِ خیابان ها را بارها و بارها با هم گذشته ایم و هر بار، تمام
چراغ ها، روشن و درخشنده بودند. پس این چه رازی ست در کوچه ی امروزِ غروب،
که درخشنده گی های هیچ چراغی را نمی توان به شادباش و سُرور گرفت؟ عجیب نیست؟ آیا چراغ های خیابان قلبِ من، تاریک شده اند؟ یا رهگذرانِ کوچه ی احساس، دیگر برای نورانیّتِ چراغ ها، هیچ ارزشی قایل نمی شوند؟ جُرمِ تاریکی را، کدام گناه کارترند؟ چراغ ها یا عابران؟ ◙ بعد
از ظهرهای خنک؛ عبور گاه به گاهِ خاطرات و سیگار و چای... و این برگه های
به هم ریخته ی مخدوش، که هیچ مقصد و مقصودی را ندارند!... چه آوارِ
خرابکارانه و وحشی و مسمومی ست؛ این آوارِ دیوارِ خاطرات! ◙ پیش
از این ها، گفته بودم ات که اگر شبی، چراغ های خیابانِ یادگاری هامان را
خاموش دیدی، یقین کن که اتفاقی بدی افتاده ست. اتفاقی از دست سفر، یا چیزی
شبیه به کوچ! پیش
از این ها قرار گذاشتیم که همیشه چراغِ کوچه ی خاطرات را روشن ببینیم و از
هر رهگذری بخواهیم تا با ما در شادمانی ی دیدن روشنای آن، تبریک مان
گوید. بعد از ظهرهای خنک؛ همیشه غروب نبود. دست
کم، غروب های گذشته، این همه سنگینی را به دوش تنهای یک نفر نمی انداخت
شاید آوار دیوارهای قدیمی، اگر بین شانه های من و تو، سهم بسته می شد، من
این همه احساس غریبی نمی کردم. چرا این گونه ست؟ چرا همیشه تنهایی را وقتی تقسیم می کنیم، تنهاتر می شویم؟ و
در بطن تنهایی هامان، چه رازی نهفته است که هر بار سراغ اش می رویم، چراغ
ها خاموش می شوند؛ غروب می شود؛ خیابان از تکاپو می افتد و من ... تنها؛
تنها؛ تنها؛ ، رو به روی دریچه ی خاطرات، خیال می
کنم که شاید روزی همه ی تنهایی ام را به باد بسپارم! ◙ عجیب نیست؟ آیا چراغ های خیابان قلبِ من، تاریک شده اند؟ یا رهگذرانِ کوچه ی احساس، دیگر برای نورانیّتِ چراغ ها، هیچ ارزشی قایل نمی شوند؟ دلم گریه می خواهد…گریه ی واقعی… از آنها که بروم پشت پرده های سفید تور خانه ی باباجان… دور خودم بپیچمشان…چشم هام بشود کاسه ی خون…لب هام مثل لبو و نوک بینی ام مثل دلقک ها سرخ…زار بزنم…به هق هق بیافتم… سرم هی به طرف عقب برگردد…نفسم بند بیاید…واژه ها را بریده بریده ادا کنم… با یک دست موهای پریشان مزاحم را از صورتم پس بزنم… با آن یکی دستم بینی ام را لای کلینکس بچلانم…فین فین کنم… دندان هام هی به هم بخورد و صدا بدهد…چانه ام شروع کند به لرزیدن… چشم هام تار شود… از حال بروم…بعدش جلوی آینه دلم آب بشود برای مویرگ های بنفش برجسته ی روی گونه هام…بخندم… با چشم های اشک آلود بخندم…خیلی بخندم… آنقدر بخندم که دوباره به گریه بیافتم…بعد دوباره بخندم… و همه چیز یادم برود… برای همیشه............. به نویسندگی وکارگردانی امیر نجفی که ۲۷ تیر ماه تا ۸ مرداد در سالن هاشمی نژاد مشهد اجرا شد چقدر دلم می خواد بشینم جلوت و ساعت ها تو چشمهات زل بزنم! چفدر دلم می خواد از همه ی ترس هام رها شم و تمام عمر تو بغلت آرام بگیرم! چقدر دلم می خواد با نفسهات درونت جاری باشم، وقتی کنارت می شینم گرمای نفسهات روحم رو خنک می کنه! چقدر دلم می خواد دنیا رو می چرخوندم و اونجوری می کردم که دوست داری! من که می گم این دنیا قفسه!! بذار دعا کنم رها شیم... … همیشه تکیههای من به هیچها مرا زمین زده است درخت من! درخت من! و باز هم مرا زمین مزن … واژه ها بر افکار م تار تنیده اند وبه دنبال بهانه ای که کاغذ سیاه کنند وقتی نامت را فریاد می زنم ثانیه ها می ایستند از ابهت نامت ولی باز هم یک سوال بی جواب ؟؟ نام تو با کدام حرف آغاز می شود ؟؟؟؟!!!؟؟ وقتی بر من می تابی از صبح سرشارمی شوم سلام ای بزرگترین شفا بخش ای عشق! سلام مرا سبز کن ای یگانه تو که کهکشان حوالی خانه ات پاییز وزمستان ندارد جنگ نا برابری است بین ما وزندگی بی تو مثل ساقه های ترد زود پیرو خسته می شویم شکسته می شویم شب را با تمام سیاهی اش به پایان رساندم تا به طلوع فردا برسم اما خورشید با تمام سخاوتش پشت ابرها پنهان بود آرام ندارم، ولی باید دوام آورد. کو آن صدای عشق که قرار است از هر صدایی رساتر باشه اره انگار یادم رفته عشق ساکت است مگه اینکه مجبور بشه حرف بزنه حالا که اینطوریه تنهاییمو باهات قسمت می کنم حتما می دونی که سهم کمی نیست شاید بزرگتر از دنیای تنهایی من دنیایی نباشه به تو پناه می برم از سرزمین سکوت به عالم فریاد که تنها مامن امن منی می خوام نفس بکشم ولی کو هوای تازه می یای دستمو بگیری!؟ تکونم بدی؟ شاید تو این رگای یخ زده دوباره خون جاری شد! هر روز رمز آبی بودنتو آسمون با ما قسمت می کنه ولی نمی دونم این سهمو کجا جا می زاریم که باز شب که می شه ......... آرزوی پروانه شدنم را هرروز به درختها وگنجشکها وقاصدک ها می گویم بی تو چقدر پیر شده ام . می دانم هر روز از تپه های این حوالی عبور می کنی اما نمی دانم جرا من به پهنای تمام افق های جهان خود را ازتو دورتر می بینم. . .!؟ تو بهانهء منی برای کنار زدن هر روزه ابرها بدون خستگی ودلتنگی وگذر از تپه ها ومعابر به جستجوی تو بدون دلواپسی از گم شدن نمی دانم برای دیدنت امشب تا کجا رفته ام که حالا هم که برگشته ام هنوز بوی پونه های باران خورده را حس می کنم زندگی بی تو تسلسل روزمرگی است وامشب باز دلم هوایت را کرده است هیچ واژه ای وهیچ ترانه ای از این همه تنهایی نمی گوید پس بگو من چگونه شکوه کنم ..... وای که اگر عشق دراین هوا جاری نبود این نفسهای عمیق باید به دلهای تنگ چه هدیه می داد!؟ ای غزلوارهء من ! ای همهء هستی من من با تو به نهایت رسیدم ، اگر چه بی تو غم انگیز ترینم اما بهار من دستهای توست که بر سرم سایه می اندازد وسبزم می کند. ای دیر یافته با تو سخن می گویم ، به سان علف که با صحرا ، به سان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار ، بسان درخت که با جنگل سخن می گوید میان کلمات سرگردانم وهر سخن وهر شعر وهر گفتهء قشنگی فقط یاد تو را تازه می کند بگذار دوباره نقاشی ها ودلخوشی هایم را روی ایوان خوبی هایت بیاویزم وکفشهایم را لای گلبرگهای باغچه ات پنهان کنم و قول بدهم هیچ گاه ، هیچ گاه جز برای چشمها ودنیایت هیچ چیز نگویم ..... باز می رسد بهار وما با شکفتن شکوفه ها شکفته می شویم آفتاب زندگی می دمد وما مثل رود راهی دیارهای تازه ای زعطر ونور می شویم.... "قلبم در کالبدم نمی گنجدـ ؛ کالبدم دراتاق ؛ اتاقم درخانه نمی گنجد خانه ام دردنیایم و دنیایم در عالم نمی گنجد. منفجر خواهم شد . از فرط عشق حرف نمی زنم و گرنه سکوت من در آسمانها نمی گنجد این اندوه را چگونه می توانم به دیگران بفهمانم که قلبم کوچک است برای عشق ومغزم در سرم نمی گنجد آه شقیقه هایم ، سرم از درد می ترکد فهمیدم دیگر نمی توانم این موضوع را به دیگران بفهمانم !" درانتهای باورم ، درمیان سردرگمی هایم ، درهیاهوی سکوتم ، درغوغای رویاهایم ، درپیچ تاریک جادهء زندگی تو همان نوری که می تابی هرروز از هجر تو چیزی جز خاطره ای سرخ برجای نمی ماند وچشمانی مه گرفته ومرطوب وباز هم منتظر.... با تمام دلتنگی ها وغصه هایی که بردلم نشسته.... قلب خاکسترای ام به امید دیدارت درسینه می تپد...... ای تجلی عشق وامید! از انتهای قلبم صدایت می زنم صدای بارانی ومه آلود مرا بشنو دلم تنگ بودن توست ، مسیر رسیدن به تو را حسی می شناسم حتی اگر کورباشم وهیچ چیز روشنم نمی کند............ خیلی سخته که بفهمی دوستانی که بهشون اعتماد داشتی خیلی راحت دارن از اعتمادت سو استفاده می کنن و هر کار دلشون می خواد می کنن ولی مجبوری سکوت کنی خدایا تو شاهد باش که خیلی صبر کردم ولی دیگه داره صبرم لبریز میشه خیلی زود این سکوت شکسته میشه اونوقته که تکلیف مرد از نامرد مشخص میشه........................ خدایا ! راهی می بینم آینده پنهان است ومبهم ..... اما مهم نیست همین کافی است که تو همه چیزرا می بینی ومن تو را...... ..............بدرود ............. صدایت را نمیشنوم نگاهت رانمیبینم اما احساس میکنم بودنت را گرمی دستان مهربانت را که بر سرم میکشی و در نا آرامیهای زندگی آرامم میکنی و همین بهانه زنده بودن من است فاصله های مجازی مرا از تو دور ساخته و کشتی بادبانی دلم را در میان امواج پرطلاتم اقیانوسهای خیال به دست باد سپرده ولی تو چنان به من نزدیکی که خویشتن را با تو یکی میبینم و با وجود اینکه همیشه رود مهربانیت به دریای مواج دلم روانه است باز دلم برای تو تنگ است دلتنگی عزیز و هر سازی که میبینم بد آهنگ است باز دلم برای از تو سرودن گرفته است دلتنگی عزیز مهربانی را که گفته بودن به ارمغان میآوری چه بر سر آمده است که اینچنین دلم برای از تو گفتن تنگ است دلم برای دیر آمدنت شور میزند دلتنگی عزیز بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید بریده باد مسافر آفتاب ، تا ابرها پنهانترت نکرده اند تا سرما خوابت نکرده است این اسماعیل دلم قربانی تو باد دلتنگی عزیز با دسته ای یاس سپید میآید چه بر سر آمده که این چنین دلم از غروب میهراسد ای بهار سبز زندگیم اشك چكیده شده بر روی گونه هام ارمان مجسم عدالتخواهان انتظار سبزدوران ها چلچراغ روشن شبستان تاریخ ذخیره جاودان الهی نوید بخش صبح سفید درشب سخت انتظار آمدنت را دل دل میزنم بر ایوان زخم و حادثه در هجوم طوفانهای سنگین تلخ فراق در زیر تازیانه های سرد و سخت كنایه و نیش زبانهای تبر به دستان اما باز دلم برای تو تنگ است ای دلتنگی عزیز و هر عشقی كه میبینم به جز تو بی رنگ است دلتنگی عزیز مینویسم سخت پریشانم بعد نقطه سر خط تا ابد ریز و درشت انتظار انتظار انتظار انتظار نگاه کن آسمان را چقدر آبی است چون تمام ابرها ی دنیا را به من داده تا چشمانم ببارد برای رسیدن راهی دراز است شاید هم قدمی ولی از گمراهی است که عمری مسافرم باید از جاده گذر کنم باید درخیال هم پرواز کنم باید عشق را تسخیر کنم شاید فردا لحظه ها از آن من نباشد من با خیالت همه جا وعده دارم درکوچهء نبودن درراهی به همه جا وهیچ........ فانوس یادت لب دریای خیالم آویزان است می ترسم! ولی مهربان که ترس ندارد! همیشه وقتی می ترسم دوستم نداشته باشی از دلم می پرسم که چقدر تو را دوست دارد وآن وقت آرام می شوم آخر شنیده ام که دل به ....... بی تو درانتهای راه هیچ خبری نخواهد بود وبا تو نه این جاده ء تا ابدیت جاری ونه شب های درازم بوی خستگی نمی دهد ومی توانم تا حیاط ستاره پرواز کنم خورشید من کی با سبد نورت خواهی رسید تا روشنی شبهای تارم باشی واژه ای برای سرودن مهربانیت نیافتم باران کمیابم کی دستان پرمهرت برای گلها خواهدبارید این دریچهء روبرو کی کلیدش سهم من خواهد شد دربرابر طوفان حوادث فقط شانه های مهربانی تو می تواند تکیه گاه من باشد که زمین صدای شکستنم را نشنود بهاری ترین خاطرهء لحظه هایم سوگند به مهربانی بی کرانت وعشق نجیبم که لحظه هایم با تو صفای دیگری دارد انتظارت بزرگ وطولانی است به بزرگی عشقت واکنون مدتی است انتظار از من بزرگ تر است ای وجود همیشه بهشتی این پیچکهای سبز بی تو هیچ تکیه گاهی برای بالا رفتن واوج گرفتن نخواهند داشت کی می رسی؟ ...........
پستچی گفت: باران میبارد، روزی سختی را خواهم گذرانید.
رانندهٔ تاکسی گفت: باران میبارد، مسافران زیادی خواهم داشت.
بانوی خانه گفت: باران میبارد، بیرون رفتن و خرید کردن چه بدبختی است.
پیر دختر گفت: باران میبارد، مُدل موهایم به هم خواهد خورد.
کشاورز اول خندید: باران میبارد، گندم زار شکوفا خواهد شد.
کشاورز دوم گریست: باران میبارد، محصول پنبهام فاسد خواهد شد.
چتر فروش گفت: باران میبارد، چه هوای خوبی است.
پیرزن گفت: باران میبارد، نمیتوانم خانه را ترک کنم.
گورگن گفت: باران میبارد، خاک سنگین میشود و من خسته خواهم شد.
زن عاشق اما چیزی نگفت...
در این ریزشِ وحشیانه، ژرف اندیشید،
در حالی که انگشتانِ شفّافِ آب، جاسوسانه
با ریزش گرمش، پنجره را میسایید...
زن عاشق، بیهیچ صدایی با خود گفت:
باران ببارد یا نبارد،
خورشید از پس ابرها بتابد یا نتابد
رنگین کمان بر آید یا تاریکی بر همه جا فرو بارد
تند بغّرد یا تازیانههای آذرخش همه جا را بپوشاند...
چه فرقی میکند؟
تا آنگاه که معشوقم خواهد آمد
تا با هم شب زنده داری کنیم
هوا زیباست، هر طور که باشد...!
احساست می کنم ، با همۀ وجود......
فقط می خوام این عشقو ؛ با تو که بریدی ...... ![]()




















و پشت من هزار زخم از هزار نارفیق را به دوش میکشد
قسم بخور
که پشت اعتمادِ زخمخوردهی مرا پناه میشوی
مشخص است از نگاه تو
مشخص است از تمسخر سیاه تو
که پشت من به سمت زخم تازهای عمیق پیش میرود:
جفا
و زخم
زخم جاودانهای که هیچگاهش التیام نیست.
مشخص است، کاملاً مشخص است
که من دوباره از زمین- عجوزهی حسود پیر- زخم طعنه میخورم
به جرم عشق!
به جرم اعتماد و عشق!!
به جرم سادگی و اعتماد و عشق!!!
خیال تو عجین پارهپاره، ذره ذره، لخت لخت من!
اگر مرا برای عشق
ترا برای تکیههای عاشقانه آفریدهاند
مرا به جز علاقهات گزیر نیست
به جبر عشق تو
به میخهای افترا کشیده میشوم ولی
مرا به غیر تنسپردنی مسیحوار بر صلیب ساقهات گزیر نیست.
اگر چه کاملاً مشخص است
ولی
دوباره من به ساقه تناور تو اعتماد میکنم
و…
قسم به حرمتی که هست خون عشق را
مرا زمین مزن
زمین عجیب تشنه است خون عشق را
باز دلم برای از تونوشتن تنگ است
آزادی و مهر و محبت را که گفته بودن سوار بر اسب سپیدی درصبح سفید
روشنگر زمین وزمان
مشق شب خواهیم داشت:

